نویسنده :
سید باقری - ساعت ٩:٠٠ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
به پیشواز روزهایی که می آیند.......................
«پیشواز»
کمی پنجره به رویم بگشا
ای بهار!
من در هجوم این همه دیوار
خانه نشین شدم.
کمی کبوتر به رویم بگشا
ای نگار!
من در هجوم این همه کفتار
شکسته بال شدم.
کمی آسمان به رویم بگشا
ای مهتاب!
من در انبوه این همه آوار
زمین گیر شدم.
کمی باران به رویم بگشا
ای بهار!
من خشکیده ام...
اسفند90
نویسنده :
سید باقری - ساعت ۱۱:٢٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤
پاییزانه2
1
چقدر تنها
چقدر لبریز
چقدر نارنجی
ایستاده
تنها شعر می سراید
تنها شعر می شود
نارنجی ترین خرمالوی پاییز
2.
آسمان پاییز
می داند که تنهاست
می گرید
جنگل پاییز
می داند که تنهاست
می لرزد
شهر پاییز
می داند که تنهاست
بی خیال
خود را به دیوانگی
می زند
نویسنده :
سید باقری - ساعت ٩:۱٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢
امروز با خود می گویم
شاید ستاره ها یک باره بیفتند
و آسمان
در تاریکی و غربت
شاعر شود،
امروز با خود می گویم
شاید ترافیک خسته شود،
برود
و شاعر شود.
امروز با خود می گویم
گنجشکها
یاکریمها و کبوترها
شاعر می شوند،
و بال خود را به شعر من می بخشند.
دیروز، باران
امروز، سگهای ولگرد
و فردا ،پیاده روها
همه می دانند که پاییز آمده است
و ما تا به پاییز برسیم
برگها همه رفته اند
نویسنده :
سید باقری - ساعت ٧:٢٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٧
دو رنگ تازه
به یاد روزگاران گذشته شعر دوم را از شهریور هفتاد شش گزینش کردم، روزگارانی سرشار.
1.
در برکۀ شب
چکه چکه
می چکد کلاغ
بر هر تار شب
کلاغی آویخته است.
چقدر چشمهای تو
سیاهند
2.
این جا
همه چیز
به پایان رسیده است
مگر آبی چشمانت
که هر صبح
دفتر کودکی ام را
رنگ تازه می زند!
نویسنده :
سید باقری - ساعت ٩:٢٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢
اشاره: «بدبخت کوه»، نام کوهی است بی آب و علف، در اطراف رفسنجان
(1)
«بدبخت کوه»
کوه بدبخت
یک بار حتی
چشم تو را
ندیده است.
(2)
«بدبخت کوه»
چه خوشبخت!
گاه و بی گاه
غرق در چشمان تو
شده است.
مرداد1390
نویسنده :
سید باقری - ساعت ٧:٠۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩
1
ظلمتی در چشمانش بود
در روشنای روز
گم شدم...
2
مستی چشمانش
افشانده شد
انگورهای بسیار رویید...
خرداد 90
نویسنده :
سید باقری - ساعت ۱۱:۱٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱
از تبار چشم تو
ریزش
کردند
گنجشکهای
اردیبهشتی
اما بهار نرویید...
نویسنده :
سید باقری - ساعت ۱۱:٢٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٥
بهار آمد
و سارها نیامدند
در هیاهوی بهار خزان زده
در هیچاهیچ پرنده
نذر میکنم
دستانم را
تا دست کم
کلاغی باشند..