نویسنده :
سید باقری - ساعت ٩:٢۸ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤
با پوزش از همۀ عزیزان از تاخیر بسیاری که پیش آمد. چند سفر و کار زیاد و هزار و یک علت دیگر چنین کرد. در ادامه دو عاشقانه را می خوانیم که حاصل دو سفر سرشارند، یکی مشعر الحرام و دیگری مشهد مقدس. در مشعر سه دختر کوچولو چای می فروختند و در راه مشهد، زنی نان تازه.
(1)
در آن ریزش نور و فرشته
سه دخترک سیاه
با چشمانی سیاه تر
شعر و شراب می فروختند.
(2)
در مه آلود شالیزار و جنگل
در سایه سار بوته های تمشک
زنی خسته
بر کنار تنوری داغ
نان تازه
می فروخت
اسکناسی سبز به او دادم
شعری تازه خریدم...
نویسنده :
سید باقری - ساعت ۱۱:٤۱ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦
دکتر مانس ویلیامز Mance Willimasدربارۀ جنبشهای اجتماعی و حقوق سیاهان فعالیت دارد، در ادامه شعری از او را که چند سال قبل ترجمه کردم، پیشکش می کنم.
شعر: مانس ویلیامز
ترجمه: سید کاظم سید باقری
سالی بدون فصل
امسال
حس میکنم
در یک نفس
میآید و میرود.
روزها
بدون آینده
و گذشته تنها در آسمانها
به دست خواهد آمد
مسابقهای بدون برنده.
دری گشوده راهنمایت میشود
به دهلیزی کهنه و نمناک
جایی
کنار حنجرههای خاموش.
میزی کهنه
در بردارد
کتیبههایی نانوشته
تمدنی دست نخورده .
تنها بازمانده تویی
پس سخن مگو
حتی آواز دوست داشتنیات را زمزمه مکن
اختناق
تنها با یک لغزش زبان،
اتفاق میافتد.
نویسنده :
سید باقری - ساعت ۱٢:۱٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
ماست سیاه، سرخ است
آسمان سرخ،زرد
جنگل آبی، سفید
و همۀ دریاهای سیاه، خشکیده.
باور نمیکنید!؟
بپرسید، از همین قصیدۀ پردرد
که به اندازۀ همۀ شعرهای جهان
کلمه دارد!
و لحظاتی پیش
شمس تبریزی
آن را سروده است!
26/3/88
نویسنده :
سید باقری - ساعت ۱۱:۳٠ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٩
کفتارها
آبرودار شدهاند،
آن گاه که پستی هزار بوزینه
در یک سر
انباشته شده است.
خارها
بر مسند گل مینشینند
وقتی که میمونها بر فراز درختها
طنازی میکنند.
تکاپو مکن!
مداحان
آن سان تاریکی را جلوه میدهند
که گویی
از هر تار شب
خورشیدی برآمده است.
نویسنده :
سید باقری - ساعت ۱٢:٠٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳
خاطره١
هزار باره مرور میکنم
خاطرۀ چشمانت را
من از فراموشی خود
می ترسم.
نویسنده :
سید باقری - ساعت ۱٢:۱٦ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧
پیشاپیش سال نو را خدمت همه عزیزان تبریک می گویم.
(١)
چه دستی
دوانده است
این باغ انگوری
سالی که نکوست
از انگورش پیداست.
(٢)
هر یاس که می شکفد
چشم تو تکثیر می شود
می دانم
روزی جهان
لبریز
از نگاه یاس می شود.
نویسنده :
سید باقری - ساعت ۱٢:٥۸ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
«چه بگویم»
شب
مثل سگ
پای مرا گرفته است.
سیاهی
تنها به من می گوید:
آن دو سیاه نیز گیرنده بودند.
نویسنده :
سید باقری - ساعت ۱۱:٤٧ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٩
چند سال قبل شعری زیبا از رابرت فراست شاعر انگلیسی زبان ترجمه کردم که مورد استقبال دوستان قرار گرفت و چاپ شد.خوب دیدم که در این مجال آن را دوباره با هم مرور کنیم. با سپاس از همۀ عزیزانی که به من لطف کردند و پوزش از این که نتوانستم به دلیل مشغله زیاد به آنها سر بزنم.به زودی جبران می کنم.درودهای بسیار.
رابرت فراستRobert Frost
ترجمه: سید کاظم سید باقری
گل سرخ
گل سرخ، گل سرخ است،
همواره گل سرخ بوده است،
اما دیدگاهی نو میگوید:
سیب نیز گل سرخ است،
من فکر میکنم
گلابی نیز گل سرخ است،
تنها خدا میداند که بعدها
چه چیز گل سرخ خواهد بود،
اما...تو گل سرخی
و همیشه گل سرخ بودهای.